شانزدهم
◷
تاریخ انتشار: 1405/6/16 | ساعت: 12:35
خیلی جدی دارم به دعانویس فکر میکنم. انقدر دچار نشدن و نتونستن و بدشانسیام که به این سطح از تنزل فکری هم رضایت میدم اگه کسی بتونه یکم این بار ابهام رو برام سبکتر بکنه و وزنههاش رو از دستم بگیره. مشغول پروژهام و هرروز صدای فرانسویها توی سرم پخش میشه و متوجه شدم که خداروشکر حتی توی مملکتهایی ...
هفدهم
◷
تاریخ انتشار: 1405/6/16 | ساعت: 12:35
خیلی به تو فکر کردم. هرروز این سه سال و نیمی که گذشته توی فکرم بودی و صدات رو هرروز شنیدم. هرروز دوستت داشتم و دارم. عذاب این نه ماه دوری و ندیدن رو میتونم تحمل کنم؟ میتونم چشمهام رو ببندم و فراموش کنم که چه قدر بهم سخت گذشت و خدا میدونه که چه قدر دیگه هم باید سخت بگذره؟ چه بیانصافی بزرگی بود. ...
هفت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
هفت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 10:4 توسط Ra دارم به اسم این وبلاگ فکر میکنم، فعلا که هیچی به هیچی. این بزرگترین توهم منه، این کلمه فعلا. فعلا وجود نداره. همیشه همینه. اگه فعلا هیچی به هیچی تاابد هم هیچی به هیچی. چرا مدام زندگی رو به تعویق میندازم؟ مدام با خودم میگم یه روز دیگه، بعد...
هشت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
هشت نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 9:4 توسط Ra از صبحهای جمعه خوشم نمیاد. از اینکه بیدار بشم و بقیه هنوز خواب باشن مضطرب میشم و جالبه که در بیشتر مواقع من همیشه کسیام که زودتر از همه بیدار میشه. خواب خیلی برام مهم نیست. خوابیدن و نخوابیدن اون قدرها هم چیز بزرگی نیست حداقل در این مقطع ز...
نُه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
نُه نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 2:1 توسط Ra جهان اونقدرها که من تصور میکنم شکننده نیست. اتفاقا جهان مثل جگر پرومتهست. هر روز یه عقاب بیشرف تکهوپارهاش میکنه و هر شب دوباره جوانه میزنه و باز هرروز عقاب و جوانه و تکرار و تکرار. این تابآوریه یا شاید غریزه بقاست که فقط متعلق به مو...
یازده
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
یازده نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۵ ساعت 22:27 توسط Ra یازدهمین روش برای گفتن اراجیف اولیه. چرا مدام تلاش میکنیم به دیگری اثبات کنیم که ما وجود داریم؟ انگار میخوایم با دستامون به صورتش و به چشمهاش جهت بدیم که خودمون رو تو انعکاس اون چشمها ببینیم و این انگار تنها روشه برای اینکه بفهمیم و...
دوازده
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
دوازده نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۵ ساعت 21:47 توسط Ra انقدر دلم براش تنگ شده که میترسم قلبم منفجر بشه. میدونم که اون هم فشار خیلی زیادی تحمل میکنه و کمتر از من بروز میده اما من هم راستش بیشتر از حد تحملم صبر کردم. باورم نمیشه هفت ماه تمام ندیدمش و همچنان زندگی جریان داره. میدونستم...
سیزده
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
سیزده نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ساعت 0:10 توسط Ra کنکور ارشد امروز تموم شد. حس پوچ و تو خالی بودن میکنم. فعلا میخوام استراحت کنم اما عادت کردم به اینکه هرروز یه کاری داشته باشم و خودم رو با یه چیزی سرگرم کن. دلم میخواد حداقل یک هفته آینده رو مفصلا به بطالت بگذرونم و هر کاری دلم میخو...
چهاردهم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
چهاردهم نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ساعت 11:58 توسط Ra نمیدونم چی میخوام بگم. مطمئنم یه حرفی تو گلوم گیر کرده اما دستم به بیرون کشیدنش نمیرسه. راهی برای جنگیدن با این بیهودگی و رخوت بلد نیستم. دلم به حال خودم میسوزه که هیچوقت یاد نمیگیرم که چطوری باید استراحت کنم، چطور فقط آروم باش...
پانزدهم
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 2:22
پانزدهم نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:17 توسط Ra زندگی چطور جریان داره؟ روزها به هزار بدبختی شب میشن؟ اتفاقا نه. من بعد از کنکور تونستم خودم رو جمع و جور کنم و به کارهام برسم. یه مسافرت کوچیک هم قراره برم. فارغالتحصیل شدم و باید برم وسایلم رو از خوابگاه جمع کنم و چند روز بیشتر توی ا...