خیلی جدی دارم به دعانویس فکر میکنم. انقدر دچار نشدن و نتونستن و بدشانسیام که به این سطح از تنزل فکری هم رضایت میدم اگه کسی بتونه یکم این بار ابهام رو برام سبکتر بکنه و وزنههاش رو از دستم بگیره. مشغول پروژهام و هرروز صدای فرانسویها توی سرم پخش میشه و متوجه شدم که خداروشکر حتی توی مملکتهایی که فکر میکنیم احتمالا به واسطه جهان اولی بودن و دسترسی بهتر به فرصتات کمتر نادانن هم آدم بیفکر پیدا میشه.
برچسب:
نویسنده: nemidounam
خیلی به تو فکر کردم. هرروز این سه سال و نیمی که گذشته توی فکرم بودی و صدات رو هرروز شنیدم. هرروز دوستت داشتم و دارم. عذاب این نه ماه دوری و ندیدن رو میتونم تحمل کنم؟ میتونم چشمهام رو ببندم و فراموش کنم که چه قدر بهم سخت گذشت و خدا میدونه که چه قدر دیگه هم باید سخت بگذره؟ چه بیانصافی بزرگی بود. چرا باید وقتی میدیدمت که دوتامون سنمون کمه و دوریم از هم؟ چرا چند سال بزرگتر نبودی از من؟ دلم میخواد باز هم صبر کنم اما میترسم.
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam
نمیدونم چی میخوام بگم. مطمئنم یه حرفی تو گلوم گیر کرده اما دستم به بیرون کشیدنش نمیرسه. راهی برای جنگیدن با این بیهودگی و رخوت بلد نیستم. دلم به حال خودم میسوزه که هیچوقت یاد نمیگیرم که چطوری باید استراحت کنم، چطور فقط آروم باشم و انقدر همه چیز رو سخت نکنم برای خودم. کی یاد میگیرم پس؟
برچسب:
نویسنده: nemidounam
برچسب:
نویسنده: nemidounam